مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

140

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون ملك غيور را چشم به دو افتاد ، او را در پهلوى خود بنشاند و رو به دو كرده ، گفت : اى فرزند ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه نام ستاره‌شناسى بر خود مگذار . كه من بر خود فرض كرده‌ام كه هركس بنزد دختر من رفته ، او را از ناخوشى جنون خلاص ندهد ، من او را بكشم و سر او را از در قصر بياويزم . و اما آن‌كس كه او را از اين ناخوشى خلاصى دهد ، من دختر به دو تزويج كنم . پس تو بحسن و جمال و قد بااعتدال خود مغرور مباش . به خدا سوگند و باز به خدا سوگند كه اگر خلاصش نتوانى داد ، ترا بكشم . قمر الزمان گفت : اى ملك ، من از تو اين شرط بپذيرفتم . پس ملك غيور ، گواهان بگرفت و قمر الزمان را بدست خادم سپرده ، گفت كه : اين را بنزد خاتون خود ، ملكه بدور ببر . آنگاه خادم ، دست قمر الزمان گرفته ، بدهليز اندر شد . و قمر الزمان پيش خادم همىرفت و خادم به او گفت : اى بيچاره ، در هلاك خويشتن مشتاب . به خدا سوگند كه هيچ‌يك از اين ستاره‌شناسان را نديدم كه چون تو در هلاك خويش بشتابد . ولى جرم از تو نيست از آن‌كه ندانى كه چه در پيش دارى و بر تو چه خواهد رفت . قمر الزمان از سخنان خادم ، روى درهم كشيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قمر الزمان از گفتهء خادم ، روى درهم كشيد و اين بيت برخواند : گويند پايدار گرت سر دريغ نيست * گو سر قبول كن كه به پايش درافكنم امكان ديده بستنم از روى دوست نيست * اوليتر آن‌كه گوش نصيحت بيا كنم پس از آن خادم ، قمر الزمان را در پشت پرده بداشت . قمر الزمان با خادم گفت : كدام‌يك از اين دو كار دوست دارى ؟ خاتون ترا از همين‌جا كه